ديگر از من چه ميخواهي اي عشق؟
قلبم را به بازي گرفتي و بعد رهايم كردي ، غرورم را شكستي ، اشكهايم را درآوردي،
يك عالمه غم و غصه در دلم نشاندي ، مرا نا اميد از زندگي كردي ...
تو رهايم كردي اما هنوز هم ياد و خاطره هايت در قلبم مانده است ، به آْنها نيز بگو مرا رها كنند .
خسته شدم از نوشتن كلام دروغين عشق .... خسته شدم از عشق نوشتن !
از نوشتن كلمه اي كه در اين زمانه وجود ندارد !
ديگر از من چه ميخواهي اي عشق؟
فراموشم كن ، هم ياد و خاطره هاي با هم بودنمان و هم نام مرا !
نمي دانم چرا از عشق مي نويسم ، از كلمه اي كه بي هويت است!
اما آنچه دلم ميگويد همين است : نفرين بر عشق !
دلم ديگر از عشق و عاشقي بيزار است و ديگر حوصله به غم نشستن و يا دلتنگي و
درد دوري يا انتظار را ندارد !
ميخواهم تنهاي تنها باشم و با روياهاي تنهايي ام زندگي كنم !
نه غمي در دل داشته باشم و نه دردي !
نه از فرداهاي بي عشق بودن هراسان باشم و نه ثانيه هاي پر ارزش زندگي را با ياد و خاطره هاي
عشق به هدر دهم!
ميخواهم تنهاي تنها باشم ، آنقدر تنها باشم كه ديگر تنهاتر از من كسي نباشد!
به جاي اينكه به ساعت بنگرم تا لحظه ديدار با عشق فرا رسد ، در گوشه اي مينشينم
و به آسمان آبي و لحظه غروب و طلوع خورشيد مي نگرم !
تنهايي با اينكه پر از درد است ، اما درد عاشقي پر درد تر از درد تنهاييست!